شمس الدين محمد كوسج

148

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

ندانم به جز كشتى اكنون دگر * مگر يار باشند بدين ماه و خور « 1 » به كشتى بكوشيم بر دست كين * همانا كه افتد « 2 » يكى بر زمين ببينيم تا اين سپهر دوان « 3 » * كه را بخشد امروز جان و روان « 4 » بگفتند وز اسب هردو سوار * به زير آمدند همچو شير شكار ببستند هردو كمرگاه سخت * بدان تا كه را يارى آيد ز بخت دل هردو از غم شده سيل « 5 » بار * از انديشه و گردش روزگار تهمتن چنين گفت با خويشتن * كه گر من شوم كشته زين اهرمن به مردى شده نام من در جهان * ميان كهان و ميان مهان چه گويند اكنون پس از مرگ من * چو بينند در خون سر و ترگ من كه رستم جهان را به مردى گرفت * زمانه ز مردى « 6 » او در شگفت ز خم كمندش دل سروران * شده خون چو ديوان مازندران به دشتى كه در جنگ شد كشته شير * از آن پس نخواند مرا كس دلير

--> ( 1 ) . « ن » به جاى بيت‌هاى 2229 - 2238 دارد : تهمتن كه چون دست زى كوه كرد * برآورد از كوه و از سنگ گرد گرفتش كمرگاه برزو چنان * كه خون‌بار گشتش سر ناخنان ز قوّت بباريد خون جگر * ز ديده بر آن روى چون معصفر نجنبيد برزو از آن پشت زين * نه افكند در ابرو از خشم چين خجل گشت ازو رستم شيردل * كه از شير بردى به شمشير دل به دو گفت برزوى كاى نيك‌بخت * بديدم ترا از دربند سخت چه مانده‌ست چاره كنون چون كنم * نگويى برين بر چه افسون كنم ورا گفت رستم كه اى نامدار * سخن بشنو از من يكى گوش دار مرا سير شد دل از اين كارزار * فرو ماند بازو و اسبم ز كار نبينم به جز كشتى اكنون درى * چو انديشه كردم من از هرسرى ( 2 ) . ك : افتند ؛ ن : آيد ؛ متن : پ . ( 3 ) . ن : روان . ( 4 ) . ن : از ما امان . ( 5 ) . ن : زير . ( 6 ) . ن : بازوى ، و پس از اين بيت افزوده است ( در عوض بيت‌هاى 2248 - 2249 را ندارد ) : ازو در نهيب از كران تا كران * چه شاهان چين و چه مازندران به دست كه در جنگ او كشته شد * كه جانش به خون اندر آغشته شد